مشاوره با محمد جانبلاغی چگونه ازدواج موفقی داشته باشیم؟

وبلاگکد لوگوی نوروز
افسوس خوردن های بی فایده
X
تبلیغات
رایتل
 
افسوس خوردن های بی فایده
خدایا ؛کسی را که قسمت کس دیگریست،سر راهمان قرار نده تا شبهای دلتنگیش برای ماباشد و روزهای خوشش برای دیگری
چهارشنبه 2 فروردین‌ماه سال 1391 :: 02:23 ب.ظ ::  نویسنده : mina       


یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد

رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت

را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای شماعزیزان خواستارم .



جمعه 12 اسفند‌ماه سال 1390 :: 09:04 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

سلام .

این عکس مال یک وبلاگ علمی درباره ی اینترنت هست.
لطفا به این وبلاگ هم سری بزنید و نظر بدهید .
برای ورود به وبلاگ روی لینک زیر کلیک کنید.

اینترنت را بسازیم.



سه‌شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1390 :: 09:31 ب.ظ ::  نویسنده : mina       



کوچ عاشقانه تولحظه شکستن من

خلوت شبانه من تاهمیشه ازتو روشن

ازغم نبودن توگریه کردم تو ندیدی

هق هق تلخ صدامو تونبودی نشنیدی



سه‌شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1390 :: 09:29 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

درجوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد

     درقفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد

         آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد

              آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد



یکشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1390 :: 05:30 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم


جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم

قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این

اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین

قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم

دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم

می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور

برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور

روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم

دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم




شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1390 :: 10:49 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز 
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم
باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم



شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1390 :: 10:28 ب.ظ ::  نویسنده : mina       


لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدرجایت خالیست . . .
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد . . .
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان . . .
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار . . .
لمس کن لحظه هایم را
. . .
تویی که نمیدانی من که هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن . . .



شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1390 :: 09:54 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

بعضی روزها که به حد مرگ غمگینی یا حالت بد است، وقتی از تو می پرسند چرا؟ دیده اید حال آدم بدتر می شود؟ چون نمی توانی توضیح بدهی چرا؟ چون هیچ دلیل محکمه پسندی برای این حد از بد بودن نداری خسته ام از زندگی خدایا کمکم کن



شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1390 :: 09:40 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم، وقتی که دیگر رفت من به انتظارآمدنش نشستم، وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست داشته باشد من او را دوست داشتم، وقتی که او تمام کرد من شروع کردم ، وقتی او تمام شد من آغاز شدم وچه سخت است تنها شدن!




شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1390 :: 09:30 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

شکستن دل، به شکستن استخوان دنده می‌ماند؛ از بیرون همه‌چیز روبه‌ راه است، اما هر نفس، درد ا‌ست که می‌کشی . . .




شنبه 26 آذر‌ماه سال 1390 :: 04:01 ب.ظ ::  نویسنده : mina       


همیشه همین است.... گاهی زود می فهمیم و گاهی دیر....!

 اما به حتم در تمام سختی ها و خوشی ها و در تمام روزها و شبها در تمام داشته ها و نداشته

هایمان حکمتی از سر رحمت و مهربانی نهفته حکمتی که من و تو از آن بی خبریم و

رحمتهایی که گاهی دیر می فهمیم و گاهی هرگز نمی فهمیم......

کاش یاد می گرفتیم تسلیم محض او باشیم.... کاش یاد می گرفتیم که بعضی چیزها از اختیار

ما بیرون است.... کاش یاد می گرفتیم که دست های کوچک و ناتوان بندگی ما برای عوض

کردن خیلی چیزها بسیار ناتوانند.......

همیشه رحمت خدا در حاجت روایی ما نیست.... گاهی رحمت خدا در نداشته های

ماست....!



منبع:www.jmp.blogsky.com ---محمد جانبلاغی




چهارشنبه 23 آذر‌ماه سال 1390 :: 09:16 ب.ظ ::  نویسنده : mina       
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:  


چهارشنبه 23 آذر‌ماه سال 1390 :: 09:09 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

یه شب داشتم توی خیابونه شهر عشق قدم می زدم گذرم افتاد به قبرستان عشق خیلی تعجب کردم

تا چشم کار می کرد قبر بود پیش خودم گفتم یعنی اینقدر قلب شکسته وجود داره؟

همین طور که میرفتم متوجه یک دل شدم انگارتازه خااااک شده بود جلو رفتم و دیدم

روی سنگ قبرش چند تا برگ افتاده کنار سنگ نشستم وبرایش دعا کردم .

وقتی بر گ ها رو کنار زدم دیدم اون دل همون کسی بود که با عث شده بود دل من خیلی پیشا بمیره




چهارشنبه 23 آذر‌ماه سال 1390 :: 09:01 ب.ظ ::  نویسنده : mina       


نفرین به عشق و عاشقی

نفرین به بخت و سرنوشت

به اون نگاه که عشقتو، تو سرنوشتِ من نوشت!

نفرین به من... نفرین به تو... نفرین به عشقِ من و تو!

به ساده بودنه منو... به اون دلِ سیاهِ تو!




چهارشنبه 23 آذر‌ماه سال 1390 :: 08:59 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

یه شب داشتم با خدا درد و دل میکردم


ازم خواست این کلمه هارو بنویسم ...

دلتنگی

عشق

ایمان

باور

تنهایی

ماندن

محبت

وابستگی

اعتماد

خیانت

و اون رفطه ...

وقتی رفطن رو نوشتم خداجون تنبیهم کردکه ۲۰ بار بنویسم رفطن.

منم ۲۰ بار نوشتم ... رفطن رفطن رفطن رفطن رفطن رفطن همینطور ۲۰ 

بارنوشتم ... خدا گفت بازم اشتباه مینویسی میدونی یعنی هنوز به رفتنش 

باور نداری. دوباره تنبیهم کرد که درست بنویسم این بار نوشتم رفتن رفتن 

رفتن ... ولی دستام یخ کرده بود ، داشتم میلرزیدم ، بغض گلومو گرفته بود 

چشام خیس شده بود ... بعد اینکه درستشو نوشتم اما خدا گفت نه هنوز 

یاد نگرفتی رفتن رو درست بنویسی چون رفتنش رو باور نکردی هنوز...!



چهارشنبه 23 آذر‌ماه سال 1390 :: 08:49 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

دختری به کوروش کبیرگفت:من عاشقت هستم.

کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است و پشت سره شماایستاده،

دخترک برگشت و دید کسی‌ نیست.

کوروش گفت:اگر عاشق بودی پشت سرت رانگاه نمی‌ کردی.



جمعه 18 آذر‌ماه سال 1390 :: 08:29 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند!

پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم
ماموران مدرک خواستند،
زن و مرد گفتند نداریم !
ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند ...

برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !

اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند،
ما دستهایمان از هم جداست!

دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،
ما رویمان به طرف دیگریست!

سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،
ما احساسی به هم نداریم!

چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند،
می بینید که، ما غمگینیم!

پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند،
اما یکی ازما جلوترازدیگری می رود!

ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند،
ما هیچ نمی خوریم!

هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند،
ما لباسهای کهنه تنمان است.. !

هشتم، ...

ماموران گفتند
خیلی خوب،
بروید،
بروید،..

فقط بروید ... !




پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 :: 07:34 ب.ظ ::  نویسنده : mina       


30 ثانیه بر روی ستاره قرمز رنگ خیره شوید.
سپس روی یک دیوار یا کاغذ سفید نگاه کرده و مرتب تند تند پلک بزنید. نتیجه جالب خواهد بود ...

گروه اینترنتی مرداب | www.Mordab.Net



یکشنبه 6 آذر‌ماه سال 1390 :: 07:59 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

بعضی وقتا هست که دوست داری کنارت باشه . . .
محکم بغلت کنه . . .
بذاره اشک بریزی تا آروم شی . . .
بعدآروم تو گوشت بگه:
.
.
.
«دیوونه من که باهاتم»




یکشنبه 6 آذر‌ماه سال 1390 :: 07:44 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

بایدفراموشت کنم.......چندیست تمرین می کنم.......من می توانم!می شود!.......

آرام تلقین می کنم.......حالم نه اصلا خوب نیست.......تابعد بهتر می شود.......

فکری برای این دل آرام غمگین میکنم.......من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی!

همین!.......خود را برای درک این صد بار تحسین می کنم.......کم کم ز یادم

میروی.......این روزگار و رسم اوست!.......این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم



یکشنبه 6 آذر‌ماه سال 1390 :: 07:37 ب.ظ ::  نویسنده : mina       



تلخ تر از خود جدایی ها ، آنجایی است : که بعدها آن دو نفر هی باید وانمود کنند که

 چیزی بینشان نبوده ، که هیچ اتفاقی نیفتاده است ، که از همدیگر هیچ خاطره ای ندارند... !



یکشنبه 6 آذر‌ماه سال 1390 :: 06:58 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

 مگسی را کشتم

نه به این جرمی که حیوانِ پلیدیست ، بد است

و نه چون نسبتِ سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیهِ مشهورش ، تا به آن حد گَندم !

ای دو صد نـــور به قبرش بارد

مگسِ خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم ...!


 




یکشنبه 6 آذر‌ماه سال 1390 :: 06:48 ب.ظ ::  نویسنده : mina       


می روی اما بدان کلی بدهکاری به من

خوب می دانم که روزی باز ناچاری به من
پنجره یادآور بغض و هزاران درد توست
رفته ای یا در پی هر لحظه آزاری به من
شانه هایم رنگ و بوی خون زنبق می دهد
روی تابوتم نمی بینی سزاواری به من
دست هایت امتداد سبز یک خوش باوریست
کاش حس شانه ات را باز بسپاری به من
می روی ... برگرد از پیچ و خم یک اتفاق ...
تا بخوانم توی چشمانت گرفتاری به من ...



یکشنبه 6 آذر‌ماه سال 1390 :: 06:36 ب.ظ ::  نویسنده : mina       


ببـــیــــــن...

این اسمش دلــــــه !
اگر قرار بــــــود بفهمه که فاصله یعنی چــــــــی...
اگر قرار بــــــود بفهمــــه که نمیشــــه

میشد مغــــــــز !
دلـــــه ...
نمی فهمــــــه … !



یکشنبه 6 آذر‌ماه سال 1390 :: 06:23 ب.ظ ::  نویسنده : mina       


دلم میخواست زمان را به عقب برگردانم
نه برای اینکه کسانی که رفتند را برگردانم


می خواستم نگذارم که بیایند

که نبینم که می روند



یکشنبه 6 آذر‌ماه سال 1390 :: 06:08 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

4ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده.

5 ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه.

6 ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر. 

8 ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه. 

10 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت.

12 ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد.

14ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله

16 ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده.  

18 ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه

21 ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه 

25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای کمی  درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروکار داشته 

30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره 

40 ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره 

50 ساله که شدم ... 

حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم  .

 

اما افسوس که قدرشو ندونستم ......  

 خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت.



شنبه 5 آذر‌ماه سال 1390 :: 10:32 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

مریم حیدرزاده

آسمون آرزومون پره از ابرای تیره

لالایی واست بخونم تا شاید خوابت بگیره

اگه از خواب نپریدی توی خواب خدا رو دیدی

یه جوری بپرس ازش که دلامون چرا اسیره

 

 

باز که چشماتو نبستی ببینم باز که نشستی

می دونم یه جوری هستی که دلت از همه سیره

اما بهتره بدونی طبق اصل مهربونی

دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزیر

چشمای تو شده خسته بغض ارزوت شکسته

اما باز تو فکر اینی اگه من رو نپذیره

بهتره بیدار نشینی اون و توی خواب ببینی

واسه دیوونه بودن عزیزم همیشه دیره

خوش به حال بعضی مردم که شدن تو زندگی گم

التماس سرخ سیبا پیششون چقد حقیره

نه به فکر عطر یاسن نه به فکر التماسن

خنده داره واسشون که دل ما یه جایی گیره

چی بگم شبم تموم شد ندیدم اون رو حروم شد

کاش می دونست یکی اینجا بد جوری واسش می میره

کاش که بود یه قطره بارون واسه نامه هامون

به دل همیشه دریات از کسی که تو کویره



شنبه 5 آذر‌ماه سال 1390 :: 09:17 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

 

توی  باغا گل سرخی ٬ توی  آسمون ستاره

جایی رو سراغ  ندارم که نشون  از  تو نداره

تاریخ   تولد تو  ٬  توی  دفتر  حسابم

شب که چشمام رو میبندم  باز نمیذاری بخوابم

عکس تو جور عجیبی توی چشمام می درخشه

دیوونم ٬ خدا می دونه ٬  کاش خودش منو ببخشه

توی تابستون نسیمی ٬ آفتابی توی زمستون

تو همونی که گرونه ٬ نمیاد  به  دستم آسون

وقتی من  تو  آسمونم  تو ٬ توی  راه زمینی

مشکل اینه چون عزیزی هرجا باشی نازنینی

سفر دور  و درازت بی  خطر  باشه  الهی

بی خبر منو گذاشتی ٬ ولی نه تو بی گناهی

قیمت  نگاه  نازت  خیلی  مثل  صداقت

مثل خوب  بودن تو  سختی واسه اثبات رفاقت

توی خرداد گل یاسی ٬  توی  آبان  گل  مریم

چه شکنجه ی قشنگی ٬ می کشی منو ٬ تو  کم کم

چه تفاهمی تو عاقل ٬ دل من مات و  دیوونه

درمونم دست چشاته ٬  اینم آخرین بهونه

دل تو یه وقتا سنگه یه روزم ٬ مثل بلوری

شبا گاهی یه قرص ماهی ٬ یه روزم یه تیکه نوری

حوصله که داشته باشی ٬ دو سه جمله میگی گاهی

اما میلت که نباشه ٬ نمیدی حتی نگاهی

چون غروب خیلی قشنگه ٬ تو خود خود غروبی

چی بگم قحطی واژه ست ٬ هرچی هستی خیلی خوبی

عکس نازت رو گذاشتم گوشه ی سفید دفتر

تا دیگه هیچکی نبینه ٬ هر چی پنهون باشه بهتر

مثل آسمون عجیبی ٬ شبی آبی شبی قرمز

ولی هر رنگی که باشی ٬ منو دوست نداری هرگز

یه روزی میشی یه دریا فرداش اما مثل کوهی

هرچی که دلت میخواد باش ٬ هرجا باشی با شکوهی

لا اقل خوب شد که لطفی کردی و ٬ واسم نوشتی

معنی حرف تو این بود که مطیع سرنوشتی

دلم رو دادم به دست تو  برای  یادگاری

قابلی نداره بردار میدونم  دوسم  نداری

وقتی که بارون میگیره چشمام از عشق تو خیسه

دل برات به قول سهراب ٬ زیر بارون مینویسه

تنها آرزوم  همینه ٬  تا  یادم  نرفته  راستی

کاش یه روز بهم بگی که من همونم که میخواستی



شنبه 5 آذر‌ماه سال 1390 :: 08:51 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

شعرا که قابل نداره اما همش واسه خودت ♥ فقط نوشتم اینارو به خاطر تولدت


نگات قشنگه ولیکن یکم عجیب و مبهمه♥من از کجا شروع کنم دوست دارم یه عالمه


منو گذاشتی و بازم یه بار دیگه رفتی سفر ♥ نمی‌دونم شاید سفر برای دردات مرهمه


تا وقتی اینجا بمونی یه حالت عجیبیه ♥ من چجوری واست بگم ؟ بارون قشنگ و نم نمه


هوای رفتن که کنی واسه تو فرقی نداره ♥ اما به جون اون چشات مرگ گلهای مریمه


آخرشم دِق می‌کنم تا منو دوست داشته باشی ♥ مُردن که از عاشقیه یکدفه نیست که کم کمه


من نمی‌دونم تو چرا اینجور نگاهم می‌کنی ♥ زیر نگاه نافذت نگاه عاشقم خَمه


می‌پرسم از چشمای تو ممکنه اینجا بمونی ♥ می‌خندی و جواب میدی رفتن من مُسلمه


بُرو ، بُرو به خاطر خودت اما به من یه قول بده ♥ هرجای دنیا که بری دیگه نشو مال همه


رسم که لحظه سفر یادگاری به هم میدن ♥ قشنگترین هدیه تو، تو قلب من یه مشت غمه


شاید اینو بهم دادی که همیشه با من باشه ♥ حق با توِ ، تو راست میگی غمت همیشه پیشمه


دیدی گلها شب که میشه اشکاشونو رو میکنن ♥ یادت باشه چشم من هم همیشه غرق شبنمه


تو میری و اسم منو از رو دلت خط میزنی ♥ اسم قشنگ تو ولی همیشه هر جا یادمه


چشمای روشنت یکم کاشکی هوای منو داشت ♥ تنها توقُعم فقط یه بار جواب ناممه




شنبه 5 آذر‌ماه سال 1390 :: 08:46 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

سلام کسی که تو دلم درخشید

من دیگه دوستت ندارم، ببخشید

بهتره که نپرسی علتش رو

چون که خودت ندادی فرصتش رو

بهتره این نامه ی آخر باشه

فکر کنم این واسه ما، بهتر باشه

من، واسه اون کسی که دوست ندارم

نمی تونم شاخه ی گل بیارم

بین تو و اون روزها کلی فرقه

تو آسمونت، پر رعد و برقه

نه مهربونی، نه واسم می خندی

هر دری رو من می زنم، می بندی

کو اون همه شعرهای عاشقونه

کی بود بهم می گفت: سلام بهونه

نه! نه! صحبت از سلام بهونه ای نیست

پرنده اینجاست، ولی دونه ای نیست

خواستی فقط صاحب یک قفس شی

بری و با دیگری همنفس شی

خواستی بگی میشه تو دام بیفتم

بعدش بگی دیدی بهت نگفتم

از چشم من افتادی نازنینم

دوست ندارم، دیگه تو رو ببینم

اون کسی که دم می زد از حسادت

اگه بمیره هم نمی یاد عیادت

منم می خوام اتمام حجت کنم

خیال هر دومونو راحت کنم

اگه دلت همین حالا بشکنه

بهتر از آوارگی های منه

من کسی رو می خوام که عاشق باشه

اول و آخرش شقایق باشه

من کسی رو می خوام که نیست مثل تو

پشیمونم ، دوستت ندارم. برو

پشیمونی، گرچه نداره سودی

خوب شد که فهمیدم  بدی، به زودی

من کسی رو می خوام که ناز و کم کم

صدام کنه مثل فرشته مریم

مثل همون روزهای آشنایی

نه جواب بدی ندی دیگه تمومه

نمی دونم جواب واسه کدومه

نامه هامو از بس جواب ندادی

جواب بدی، شاید بشه زیادی

شاخه نباتم که بشه واسطه

دل نمی دم دیگه به این رابطه

اما یادت باشه، که این آدما

کم نبودن پیشم ولیکن شما

نیستید مثل اون روزهای طلایی

کی گفته دو سه تا بخش داره جدایی

جدای هر غمش هزار تا بخشه

دل می سوزونه ، مثل آذرخشه

من هر چی دوست دارم تموم شه نامه

دلم می آید، بازم می ده ادامه

دیگه تموم شد اون همه غم و رنج

وقت قرار و شوق ساعت پنج

برو، برو پیش هر کسی که دوست داری

حق نداری اسم منم بیاری

بخوای نخوای زود برو به سلامت

خدا کنه بین ماها قضاوت



شنبه 5 آذر‌ماه سال 1390 :: 12:46 ق.ظ ::  نویسنده : mina       


عطر زرد گل یاس رو نمی خوام 


نمره ی بیست کلاسو نمی خوام 


من فقط واسه چش تو جون می دم 


عاشقای بی حواسو نمی خوام 


من تو رو می خوام،اونارو نمی خوام 


نفسم تویی،هوارو نمی خوام 


عشق رو نقطه ی جوشو نمی خوام 


دوره گرد گل فروشو نمی خوام 


اونی که چشاش به رنگ عسله 


مجنون خونه به دوشو نمی خوام 


من تو رو می خوام، اونارو نمی خوام 


نفسم تویی، هوارو نمی خوام 


من کسی با قد رعنا نمی خوام 


چشای درشت و گیرا نمی خوام 


دوس دارم قایق سواری رو ، ولی 


جز تو از هیچ کسی دریا نمی خوام 


من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 

نفسم تویی هوارو نمی خوام 


موهای خیلی پریشون نمی خوام 


آدم زیادی مجنون نمی خوام
 

می دونی، چشم منو گرفتی و
 

جز تو هیچی از خدامون نمی خوام 


من تو رو می خوام، اونا رو نمی خوام 


نفسم تویی، هوا رو نمی خوام 


چشم شرقی سیاهو نمی خوام
 

صورتای مثل ماهو نمی خوام 


آخه وقتی تو تو فکر من باشی 


حق دارم بگم گناهو نمی خوام 


من تو رو می خوام، اونا رو نمی خوام 


نفسم تویی، هوا رو نمی خوام 


حرفای نقره ای رنگ رو نمی خوام
 

او دو تا چشم قشنگو نمی خوام 


حتی اون که بلده شکار کنه 


صاحب تیر و تفنگو نمی خوام 


من تو رو می خوام، اونا رو نمی خوام 


نفسم تویی، هوا رو نمی خوام 


شعرای ساده و تازه نمی خوام 


اونکه می گه اهل سازه نمی خوام 


من دلم می خواد، تو رو داشته باشم 


واسه ی این کارم اجازه نمی خوام 


من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 

نفسم تویی هوا رو نمی خوام 


سفر دور جهانو نمی خوام 


رنگای رنگین کمانو نمی خوام 


لحظه و ساعت عمر من تویی
 

تو که نیستی من زمانو نمی خوام
 

من تو رو می خوام، اونا رو نمی خوام 


نفسم تویی هوا رو نمی خوام 


فالای جور واجور رو نمی خوام
 

نامه های راه دور و نمی خوام 


واسه چی برم ستاره بچینم 


ماه من تویی که، نور و نمی خوام
 

من تو رو می خوام، اونا رو نمی خوام 


نفسم تویی هوا رو نمی خوام  


آذر و خرداد و تیرو نمی خوام 


آدمای سر به زیر نمی خوام
 

من خودم تو چشت زندونیم
 

حق دارم بگم ، اسیرو نمی خوام 


من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 

نفسم تویی هوا رو نمی خوام 


حرف خیلی عاشقونه نمی خوام 


دل رسوا و دیوونه نمی خوام 


یا تو ، یا هیچکس دیگه، به خدا 


خدا هم خودش می دونه ،‌نمی خوام
 

من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام 


نفسم تویی هوا رو نمی خوام 


خرداد و اردی بهشت و نمی خوام 


بی تو من این سرنوشتو نمی خوام
 

یکی پرسید اگه آخرش نشه ؟!
 

حتی این خیال زشتو نمی خوام
 

من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام 


نفسم تویی هوا رو نمی خوام 


بی تو چیزی از این عالم نمی خوام 


تو فرشته ای من آدم نمی خوام 


می دونی، خیلی زیادی واسه من
 

همیشه عادتمه ،‌کم نمی خوام 


من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام 


نفسم تویی هوا رو نمی خوام 


من و باش شعر و نوشتم واسه کی
 

تویی که گفتی شما رو نمی خوام 


من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 

نفسم تویی هوا رو نمی خوام 



شنبه 5 آذر‌ماه سال 1390 :: 12:33 ق.ظ ::  نویسنده : mina       

مریم - هشدار سبز

هشدار سبز

کاش بیایم برای بی پناها سایبون باشیم
با دلای شکسته کمی مهربون باشیم
کاش بیایم به باغبونا کمی حرمت بذاریم
احترام دلای شکسته رو نگه داریم
کاش به مهربونترا دین مون و ادا کنیم
سهم خوشبختی مون رو وقف بزرگترا کنیم
کاش یه کاری بکنیم که خستگی ها در بشه
مرهمی بشیم که زخم آدما بهتر بشه
کاش که شاخه ی درخت زندگی رو نشکنیم
هفته ای یه بار به باغبونامون سر بزنیم
کاش که پاک کنیم تمام اشکایی که جاریه
خوب نگه داریم چیزی که واسه یادگاریه
کاش دَس پرنده های بی پناه و بگیریم
توی آسمون بریم دامن ماه و بگیریم
کاش با مهربونی مون غصه ها رو کم بکنیم
رشته های عشق رو تا همیشه محکم بکنیم
کاش بنشینیم پای صحبت اونا که بی کسن
اگه درد دل کنن به آرزوشون می رسن
کاش تو عصری که همش سنگیه و آهنیه
بگیم از چیزایی که خوبه ولی رفتنیه
کاش هنوز دیر نشده قدر هم و خوب بدونیم
نکنه دیر بشه تا ابد پشیمون بمونیم
کاش که این یه جمله هیچ موقع ز یادمون نره
آدمی چه بد باشه چه خوب باشه مسافره



شنبه 5 آذر‌ماه سال 1390 :: 12:23 ق.ظ ::  نویسنده : mina       

همه بغضشون گرفته چرا بارون نمیاد!؟
لیلی مرد از غم دوری چرا مجنون نمیاد!؟
روی ماهش کجا پنهون شده رفته کجا!؟
چرا از اونور ابرا دیگه بیرون نمیاد!؟
نیتت رو واسه فال قهوه کردم ولی حیف
عکس اون چشمای قشنگ توی فنجون نمیاد
من و کشتی تو با این خنجر دوریت عجبه
چرا از این دله دیونه یه کم خون نمیاد!؟
مگه تو بیخبری موم رو پریشون میکنم
دل تو واسه مویه پریشون نمیاد
دل تو ازبس سفید و لطیفه مثل برف
از خجالت تو برفی تو زمستون نمیاد
تو دلم فقط یه بار مهمونی بود تو اومدی
درا رو بستم از اون وقت دیگه مهمون نمیاد
صدایه بارون قشنگه به شیشه که میخوره
اما با غم نجیب روی ناودون نمیاد
دو سه بار واسط نوشتم مثه آیینه میمونی
تو یه بار جواب ندادی چرا شمعدون نمیاد
عمریه اسیرتم اسیر اون چشمای ناز
یه ملاقاتی واسم یه بار تو زندون نمیاد
نمیگه کسی واسه مرمتش فکری کنیم
هیچکسی سراغ این کلبه ویرون نمیاد
زندگی بزیه شطرنج و من منتظرم
طرف مقابلم ولی به میدون نمیاد
گاهی وقتها اینقدر آب و هوام ابری میشه
که قد اشکای من از رود کارون نمیاد
گاهی وقتا با خودم میگم شای میخواد ذوق بکنم
اما معلومه نخواد بیاد که پنهون نمیاد
اونکه برای دیدنش ستاره میچینی اهل نازه
پس با یه خواهش آسون نمیاد
تو نامه آخری کلی دلیل اورده بود
مثلا چون تشنه اند یاسایه تو گلدون نمیاد
لااقل کاش راستشو برای من نوشته بود
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمیاد



شنبه 5 آذر‌ماه سال 1390 :: 12:01 ق.ظ ::  نویسنده : mina       

یادته


روزای خیلی طلایی یادته؟
روزای خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جدایی، یادته؟
روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟
شعرای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی می ترسی ،یادته؟
عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟ بله بدون مکث و یادته؟
دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود، یادته؟
چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدغن بود یادته؟
روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیج کس و جز من نداشتی ، یادته؟
رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی، یادته؟
روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟
عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه ،یادته
دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه من زیر بارون یادته؟
واسه خنده اجازه یادته؟ اونا که می گفتی رازه ؛ یادته؟
یادته فال های حافظ تو حیاط ؟ یادته قسم جون شاخه نبات؟
گل سرخا رو نچیدیم یادته؟ یه روزی هم و ندیدیم ؛ یادته؟
حرفامون سر صداقت یادته؟ تو ، تو مجازات خیانت ، یادته؟
پنهونی سر قرارا ، یادته؟ تأخیرات توی بهارا یادته؟
گوش ندادیم به نصیحت، یادته؟ گشتنت دنبال فرصت یادته؟
دستات و میخوام بگیرم یادته؟ راستی تو ، بی تو می میرم یادته؟
دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟
فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟
واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟
یادته دعا، یادته دعای زیر طاقیا ؟ کنار بوته های عقاقیا ؟
زیر اون درخت گیلاس، یادته؟ با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟
یادته گفتن راز ،به قاصدک ؟ یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟
فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق، یادته؟
پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟
نامه بدون امضاء یادته؟ اسم مستعار رویا ، یادته؟
طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته؟
فال حافظ شب یلدا ، یادته؟ اسمم و گذاشتی شیدا یادته؟
چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون، یادته؟
چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا ، یادته؟
گفتی ما باید جداشیم یادته؟
گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی باید بی وفاشیم ، یادته؟
یه دفه ازم بریدی ؛ یادته؟ خط رو اسم من کشیدی ؛یادته؟
گفتی عشق تو هوس بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟
حلقه من دست تو دیدم؛ یادته؟
حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟
چشم من به چشمت افتاد یادته؟کاری که دست دلم داد ؛ یادته؟
حالا اومدم، همون جا وایسادم؛
حالا اومدم همون جا وایسادم که تقاضای تو رو جواب دادم
دراوردم از دسم انگشتر و، جا گذاشتمش همونجا ، دفتر و
اما قول دادم به قلبم و خدا، دیگه دل ندم به عشق آدما
حیف شعری که نوشتم یادته ؛ شعر من بدم باشه، زیادته، حیف شعری که نوشتم یادته
شعر من بده ولی، زیادته



جمعه 4 آذر‌ماه سال 1390 :: 11:54 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

التماس مخملی مریم حیدرزاده

به شما نمی رسم من، که شما خود بهشتید


چی بگم واژه نمونده، همه رو شما نوشتید


منِ خاکی تو زمینم، شما اوج آسمونید


ببارید تو قصه میگن، شما خیلی مهربونید


گلای سرخ تو باغچه، گلای آبی گلدون


همیشه کنارتون، بهارا میشن یه مهمون


دریاها اشک نگاتون، باغا عطر گیسواتون


به کویر میگم چی داری، میگه گرمای صداتون


غمتون زرده مث برگ، که پاییز رفت و رهاش کرد


مث عاشقی که یارش، دس به دامن خداش کرد


چشاتون مث ستاره، همونی که بیقراره


مث اون شهاب پر نور، که یه دم آروم نداره


همه مهتاب همه بارون، همه عطرای گلابدون


همه زیبایی دنیا، کمه پیش ابرواتون


دو تا اطلسی یه گلدون، پیش هم میشن دو مهمون


بعد چند روز دو تا عاشق، دو تا آشِنا و همخون


اینم از معجزه هاتون، سبز مث رنگ چشاتون


ساده مثل خود بارون، پر غرور مث صداتون


ببینید باز کم آوردم، واژه قشنگ شمائید


من خاکی چی بخونم، وقتی که شما خدائید




جمعه 4 آذر‌ماه سال 1390 :: 11:39 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

مسافر


غصه نخور مسافر 

غصه نخور مسافر ٬ اینجا ما هم غریبیم 


از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم 


فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز 


نمیبینی که شعرام همه شدن غم انگیز 


غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست 


اینجا ولی آسمونم باریدنم بلد نیست 


غصه نخور مسافر ٬ فدای قلب تنگت 


فدای برق ناز اون چشمای قشنگت 


غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری 


من که خودم میدونم که تو چقدر صبوری 


غصه نخور مسافر بازم میای به زودی 


ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی ؟
 

غصه نخور مسافر ٬ غصه اثر نداره 


از دل تو میدونم هیچکس خبر نداره
 

غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند 


اردیبهشت که میشه تو برمیگردی ٬  لبخند 


غصه نخور مسافر همیشه اینجوری نیست
 

 همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست 


غصه نخور مسافر ٬ غصه نخور ستاره 


غصه نخور مگه تو کنار دریا نیستی ؟ 


من چشم به رات میمونم ٬ ببین تو تنها نیستی 


غصه نخور مسافر ٬ غصه کار گلا نیست 


سفر یه امتحانه ٬ به جون تو بلا نیست 


غصه نخور مسافر تو خود آسمونی 


در آرزوی روزی که بیای و بمونی



جمعه 4 آذر‌ماه سال 1390 :: 10:51 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

سلام ای تنها بهونه

 

سلام ای تنها بهونه ، واسهء نفس کشیدن


هنوزم پَر میکشه دل ، واسهء 
به تو رسیدن


واسهء جواب نامت ، می دونم که خیلی دیره


بذار به حساب غربت ، نکنه دلت بگیره


عزیزم بگو ببینم ، که چه رنگه 
روزگارت


خیلی دوست دارم تو مهتاب ، بشینم یه شب کنارت


سَرتو با مهربونی ، بذاری به روی شونم


تو فقط واسم دعا کن ، آخه … دنبال بهونم


حالمو اگه بپرسی ، خوبه … تعریفی نداره


چون بلا تکلیفه عاشق ، آخه تکلیفی نداره


نکنه ازم برَنجی ، تشنه ام … تشنهء 
بارون


چقدر از دریا ما دوریم ، بی گناهیم هر دوتامون


بد جوری به هم می ریزه ، منو گاهی اتفاقی


تو اگه نباشی از من ، نمی مونه چیزی باقی


می دونی که دست من نیست ، بازیای 
سرنوشته


رو 
قشنگا خط کشیده ، زشتا رو واسم نوشته


باز که ابری شد نگاهت ، 
بغضتم واسم عزیزه


اما 
اشکاتو نگهدار ، نذار این جوری بریزه


من هنوز چیزی نگفتم ، که تو طاقتت تموم شد


باقی شو بگم می بینی ، 
گریه هات کلی حروم شد


حاله من خیلی عجیبه ، 
دوست دارم پیشم بشینی


من 
نگاهت بکنم تو ، تُو چشام عشقو ببینی


یادته منو تو داشتیم ، 
ساده زندگی می کردیم


از همین چشمهء شفاف ، رفعه تشنگی می کردیم


یه دفعه یه مهمون اُومد ، عقلمو یه جوری دزدید


دل تو به روش نیاورد ، از همون دقیقه فهمید


اولش فکر نمی کردم … که 
دلم رو بُرده باشه


یا 
دلم گوله چشای … روشنش رو خورده باشه


اما نه گذشت و دیدم ، دل من دیونه تر شد


به تو گفتم و دلت از ، قصه من با خبر شد


اولش گفتم یه حِسه ، یا یه احترام ساده


اما بعد دیدم که 
عشقه ، آخه اندازش زیاده


تو بازم طاقت آوردی ، مثله 
پونه ها تُو پاییز


سرنوشت تو سفیده ، ماجرای من 
غم انگیز


بد جوری دیوونتم من ، فکر نکن این اعترافه


همیشه نبودن تو ، کرده این دلو کلافه


می دونم فرقی نداره … واست 
عاشق بودن من


می دونم واست یکی شد … بودن و نبودن من


می دونم دوسم نداری ، مثله روزای گذشته


من خودم خوندم تُو 
چشمات ، یک کسی اینو نوشته


اما روحه من یه دریاست ، پُره از موج و تلاطم


ساحلش تویی و موجاش ، خنجرای حرف مردم


آخ که چه لذتی داره ، ناز چشماتو کشیدن


رفتن یه راه دشوار ، واسه هرگز نرسیدن


من که آسمون نبودم ، اما عشقه تو یه ماهه


سرزنش نکن دلم رو ، به خدا اون بی گناهه


تو که 
چشمای قشنگت ، خونهء صدتا ستارست


تو که 
لبخند طلائیت ، واسه من عمره دوبارست


بیا و مثله گذشته ، جزء به من … به همه شک کن


من بدون تو میمیرم ، بیا و بهم کمک کن


بیا و بهم کمک کن



پنج‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1390 :: 11:15 ب.ظ ::  نویسنده : mina       


بعد بلند خندید وگفت : آخه به من میگفت دوستت دارم . اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسیشه !!!

انگار دارم رو ابرا راه میرم….روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه…! بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟ … اما اون از من دیوونه تره .

یه بار بی مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت : وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه .

بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت.

اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بش نزدیک بشم وباش صحبت کنم.

اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه وکلی آبرو ریزی میشد.

خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛

اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.

همش بهم نگاه میکرد و میخندید… به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها….

اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود.



پنج‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1390 :: 10:23 ب.ظ ::  نویسنده : mina       












تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          آغاز کسی باش که پایان

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن…

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

دوستدار تو …

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود  sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو …

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه  و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری…

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید …

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

لنا ۳ روز بود با کسی حرف نزده  بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید وگفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود.

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟



پنج‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1390 :: 09:36 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.


ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…  آوا مکث کرد.

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

 

دختر فداکار

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟



پنج‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1390 :: 08:58 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

عاشقش بودم عاشقم نبود


وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود



حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود !



یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.



همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود …



برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان “با هم بودن و با هم ساختن” نمی گنجد؟



و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.



هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود … همه با هم بودند.



و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.



از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.



انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.



و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.



و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.



هنر “بودن یکی و نبودن دیگری” !!!


پنج‌شنبه 26 آبان‌ماه سال 1390 :: 11:32 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!! واپسین لحظه دیدار ، منو دست گریه نسپار ، توی تردید شب خدا نگهدار ، اگه خوابم اگه بیدار ، تو ی این فرصت تکرار ، بگو عاشقی برای آخرین بار ______________ هنوز نیامده ای خداحافظ ؟ ...



چهارشنبه 25 آبان‌ماه سال 1390 :: 03:38 ب.ظ ::  نویسنده : mina       


هیچ چیز بیشتر و بدتر از این مغز استخوان آدمو نمی سوزونه که اطرافیانت بهت بگن که اگه دوستت داشت نمیرفت



پنج‌شنبه 19 آبان‌ماه سال 1390 :: 12:31 ق.ظ ::  نویسنده : mina       

  


تو یادگار من بودی


       افسوس که دیگه

 

نیستی توپیشم


             اینو بهت گفته بودم نباشی دیوونه میشم


                   زود رفتی گلم،رفتی داغت موند رو دلم


                     حیف بودی گلم ، رفتی درد هام رو به کی بگم




پنج‌شنبه 19 آبان‌ماه سال 1390 :: 12:22 ق.ظ ::  نویسنده : mina       

   



خدایا ؛ کسی را که قسمت کس دیگریست،


  سر راهمان قرار نده تا شبهای دلتنگیش برای ما


باشد و روزهای خوشش برای دیگری




پنج‌شنبه 19 آبان‌ماه سال 1390 :: 12:12 ق.ظ ::  نویسنده : mina       


 رفتی از این آغوش چه راحت،


      و باز منم و تنهام و خاموش چراغم


                                      چه بی اعتنا رفتی 



                               نفهمیدم حس من واست یه تفریحه

 

 تو که میدونستی وجود تو ترک دردهاست،


             تو میدونستی نبود تو مرگ فرداست


                      ولی آروم آروم زیر بارون داغون ،


                              قدم میزنمو تو هم شادی با اون یارو

 

      سرا پا گوش بودم وقتی تو داشتی حرفی ،


                   حالا که بهت نیاز دارم گذاشتی رفتی؟


 

  باشه منم میزنم رگ این گردن


         که رفتمو دیگه پیشت بر نمی گردم


                   ولی روزی رو میبینم که یارت سیره


                               از تو و یکی دیگه از کنارت میره


 

         به هر دست که بدی میگیری از همون دست


              این نفرین من نیست بازی زمونست


 

 اون می خواد که دل تو با حرف هاش خام شه


                   صبر کن بذار یکمی یخ هاش آبشه


                      وقتی می فهمی چه کسی پشت روبنده


                              که به احساست بزنه یه مشت کوبنده

 

 



سه‌شنبه 17 آبان‌ماه سال 1390 :: 11:00 ب.ظ ::  نویسنده : mina       


تنها رفتن در این جاده
در این جاده سرد و بی انتها
بدون کوله باری از عشق
بدون تو
دشوار است
ومن تنها تر از همیشه
خاطره های یاد تو بر دوشم سنگینی می کند
می دانم که نخواهی آمد 
اما من باز هم منتظرم!



سه‌شنبه 17 آبان‌ماه سال 1390 :: 10:56 ب.ظ ::  نویسنده : mina       


خاکم نکنید

بذارید اونم برسه

بذارید اونم ببینم

وقتی به حرفم میرسه

خاکم نکنید

هنوز عشقم رو ندیدم

این همه آماده شدم

یه کفن دورم کشیدم

تابوت منو بذارید اونم بگیره

حس کنم عاشقمه

وقتیکه گریش می گیره

اشکای اونو کی بجای من کنه پاک

خداحافظ عشقم

که منو بردن زیر خاک

خاکم نکنید

بذارید اونم ببینه

پیکر آشفته ی من

بی رمق روی زمینه

خاکم نکنید

بهش بگید حالا که مردم

توی این جشن خشک و خالی

اونو به خدا سپردم

بعد رفتن من

3،2 روز تنهاش نذارید

روی سنگ قبرم

آیینه و شمدون بذارید

میبینی چی شد

عشق ما با تو

عاشق تو مُرد



سه‌شنبه 17 آبان‌ماه سال 1390 :: 10:41 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم

 

در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم

 

در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد وتلخت گریه کردم


در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که نا گاه به یاد لحظه هایی که بودی واکنون نیستی ایستادم وآرام گریه کردم

 

ولی اکنون می خندم

 

آری می خندم

 

به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم

 

واقعاحیف که............



سه‌شنبه 17 آبان‌ماه سال 1390 :: 10:26 ب.ظ ::  نویسنده : mina       


قطار میرود

تو میروی
تمام ایستگاه میرود
ومن چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار ایستاده ام
و همچنان به نرده های
ایستگاه رفته تکیه داده ام


<<    1       2      3       4       5    >>
زندگی مرگ است و مرگ است زندگی/پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی... ------------------
آخرین مطالب
پیوندها
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 623207



Online User ابزار پرش به بالا IS

کد موسیقی برای وبلاگ

 
 
تصاویر زیباسازی نایت اسکین