مشاوره با محمد جانبلاغی چگونه ازدواج موفقی داشته باشیم؟

وبلاگکد لوگوی نوروز
دسته‌بندی مذهبی - افسوس خوردن های بی فایده
X
تبلیغات
رایتل
 
افسوس خوردن های بی فایده
خدایا ؛کسی را که قسمت کس دیگریست،سر راهمان قرار نده تا شبهای دلتنگیش برای ماباشد و روزهای خوشش برای دیگری
سه‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1391 :: 01:52 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

smsiha.net hazrate mohamad اس ام اس ولادت حضرت محمد 91

عترت آمد از آیینه ام
کیست در غار حرای سینه ام
رگ رگم پیغام احمد می دهد
سینه ام بوی محمد می دهد
میلاد پیامبر اکرم و امام صادق (ع) تهنیت باد.



پنج‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1391 :: 08:04 ب.ظ ::  نویسنده : mina       


الثوابت‌ الاربعة‌ ثورة‌ الإمام‌ الحسیـن‌(ع)

ماه خون ماه اشک ماه ماتم شد ، بر دل فاطمه داغ عالم شد . فرا رسیدن ماه محرم را به عزادارن راستینش تسلیت عرض میکنم.


Copy of f_2i_7501m_bb4bfe8.jpg


یا حسین مظلوم چقدر بزرگوار وبخشنده ای تو جان و مال و اهل و عیالت را فدا کردی تا شیعه ات اکنون احساس غرور بکند.

هرچند ما همه ماتم زده و عذا دار امام حسین هستیم،اما در این ماه یه حس عجیبی به انسان دست میده.افسرده ترین افراد هم در این ماه حس خوبی دارند،نمی خواهم بگوییم شاد هستند ولی یه جوری احساس غرور ، آزادگی ،عزت ، سربلندی به انسان دست میده که نتیجه اش خرسندی و سبکبالی میاره .بااینکه در این ماه جشنها و شادی ها تعطیل می شوند ولی اغلب مردم برای فرارسیدن آن روز شماری می کنند .مردم در تماشای دسته های عزاداری و شبیه خوانی چشمانی اشکبار اما شور و شوق فراوانی دارند و هیچکس افسرده نیست و این شوق به بی تفاوتی به ماتم حسینی دلالت نمی کند بلکه ناشی از همان احساس غروری است که به خاطر زیر بار ذلت نرفتن مولایمان حاصل شده است و این است عصاره مکتب عاشورا و به نظرم این حس خوب علیرغم عزای حسینی از معجزات و کرامات سیدالشهدا (ع) است.



دوشنبه 15 خرداد‌ماه سال 1391 :: 03:37 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

تقدیم به پدر حقیقیمان، امام زمان-ارواحُنا فِداه:

ای سفر کرده ی موعود بیا / که دلم در پی تو دربه در است

جان ناقابل این چشم به راه / برگ سبزی به تو، روز پدر است

ولادت مولی الموحدین امیرالمومنین حیدر کرار شیر خدا مولود کعبه وفرا رسیدن روز پدر را خدمت شما دوستان تبریک و تهنیت عرض میکنم.


جمعه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1391 :: 08:08 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

kodakvakhoda داستان کوتاه و غمگین درد و دل کودک با خدا


کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: “می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟” …..

خداوند پاسخ داد: “از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.” اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.”

خداوند لبخند زد: “فرشته تو برایت آواز می‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.”

کودک ادامه داد: “من چطور می توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟”

خداوند او را نوازش کرد و گفت: “فرشتة تو، زیباترین و شیرین‌‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.”

کودک با ناراحتی گفت: “وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟”

سایت سرگرمی فانیها دات کام : اما خدا برای این سؤال هم پاسخی داشت: “فرشته‌ات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می‌دهد که چگونه دعاکنی.”

کودک سرش رابرگرداند وپرسید: “شنیده‌ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟”

- “فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.”

کودک با نگرانی ادامه داد: “اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما راببینم، ناراحت خواهم بود.”

خدواند لبخند زد و گفت: “فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدکرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.”

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید: “خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگویید.”

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی.”



چهارشنبه 2 فروردین‌ماه سال 1391 :: 04:31 ب.ظ ::  نویسنده : mina       


روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.


مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند “خدایا شکر”



شنبه 26 آذر‌ماه سال 1390 :: 04:01 ب.ظ ::  نویسنده : mina       


همیشه همین است.... گاهی زود می فهمیم و گاهی دیر....!

 اما به حتم در تمام سختی ها و خوشی ها و در تمام روزها و شبها در تمام داشته ها و نداشته

هایمان حکمتی از سر رحمت و مهربانی نهفته حکمتی که من و تو از آن بی خبریم و

رحمتهایی که گاهی دیر می فهمیم و گاهی هرگز نمی فهمیم......

کاش یاد می گرفتیم تسلیم محض او باشیم.... کاش یاد می گرفتیم که بعضی چیزها از اختیار

ما بیرون است.... کاش یاد می گرفتیم که دست های کوچک و ناتوان بندگی ما برای عوض

کردن خیلی چیزها بسیار ناتوانند.......

همیشه رحمت خدا در حاجت روایی ما نیست.... گاهی رحمت خدا در نداشته های

ماست....!



منبع:www.jmp.blogsky.com ---محمد جانبلاغی




چهارشنبه 23 آذر‌ماه سال 1390 :: 08:59 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

یه شب داشتم با خدا درد و دل میکردم


ازم خواست این کلمه هارو بنویسم ...

دلتنگی

عشق

ایمان

باور

تنهایی

ماندن

محبت

وابستگی

اعتماد

خیانت

و اون رفطه ...

وقتی رفطن رو نوشتم خداجون تنبیهم کردکه ۲۰ بار بنویسم رفطن.

منم ۲۰ بار نوشتم ... رفطن رفطن رفطن رفطن رفطن رفطن همینطور ۲۰ 

بارنوشتم ... خدا گفت بازم اشتباه مینویسی میدونی یعنی هنوز به رفتنش 

باور نداری. دوباره تنبیهم کرد که درست بنویسم این بار نوشتم رفتن رفتن 

رفتن ... ولی دستام یخ کرده بود ، داشتم میلرزیدم ، بغض گلومو گرفته بود 

چشام خیس شده بود ... بعد اینکه درستشو نوشتم اما خدا گفت نه هنوز 

یاد نگرفتی رفتن رو درست بنویسی چون رفتنش رو باور نکردی هنوز...!



شنبه 16 مهر‌ماه سال 1390 :: 09:00 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

امشب به سوگ ستاره ام نشسته ام و در غم نبودنش آسمان را خط خطی می کنم ،

 امشب برای مرگ چشمانم لباس سیاه پوشیده ام ،

رفتنت را هیچ گاه باور نخواهم کرد چون تو را در اعماق وجود خود همیشه احساس میکنم

 اکنون تورا آشکار تر از همیشه  می بینم...چون تو همرنگ هیچ کس نیستی...

عجیب دلم هوایت را کرده

 نفسهایم به شماره افتاده و بیشتر از همیشه به حضورت محتاجم

خدایا کجایی...؟



زندگی مرگ است و مرگ است زندگی/پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی... ------------------
آخرین مطالب
پیوندها
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 627319



Online User ابزار پرش به بالا IS

کد موسیقی برای وبلاگ

 
 
تصاویر زیباسازی نایت اسکین