مشاوره با محمد جانبلاغی چگونه ازدواج موفقی داشته باشیم؟

وبلاگکد لوگوی نوروز
دسته‌بندی داستان عاشقانه - افسوس خوردن های بی فایده
X
تبلیغات
رایتل
 
افسوس خوردن های بی فایده
خدایا ؛کسی را که قسمت کس دیگریست،سر راهمان قرار نده تا شبهای دلتنگیش برای ماباشد و روزهای خوشش برای دیگری
چهارشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1391 :: 08:41 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

سلام بچه ها خوبین؟؟؟

من از شماها ممنونم که بازم به وبلاگم سر میزنید

شرمنده من خیلی وقته آپ نکردم راستیتش حال وحوصله دیگه ندارم ولی سرمیزنم ونظراتتونوتایید میکنم

راستی یه خبرخوشحال کننده

من شنبه تفلودم بود

اما چون شهادت بود شنبه نگرفتم 2 شنبه جشن فارغ التحصیلی وتولدمو با هم گرفتم 

خیلی خوش گذشت جای همگی شما خالی 

سعی میکنم بیشتر به وبلاگم برسم

فعلا

راستی یه چیزه دیگه:دم اونهایی هم که به وبلاگم سرنزدند ویه یادی ازم نکردن گرم




چهارشنبه 23 آذر‌ماه سال 1390 :: 09:16 ب.ظ ::  نویسنده : mina       
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:  


چهارشنبه 23 آذر‌ماه سال 1390 :: 09:09 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

یه شب داشتم توی خیابونه شهر عشق قدم می زدم گذرم افتاد به قبرستان عشق خیلی تعجب کردم

تا چشم کار می کرد قبر بود پیش خودم گفتم یعنی اینقدر قلب شکسته وجود داره؟

همین طور که میرفتم متوجه یک دل شدم انگارتازه خااااک شده بود جلو رفتم و دیدم

روی سنگ قبرش چند تا برگ افتاده کنار سنگ نشستم وبرایش دعا کردم .

وقتی بر گ ها رو کنار زدم دیدم اون دل همون کسی بود که با عث شده بود دل من خیلی پیشا بمیره




یکشنبه 6 آذر‌ماه سال 1390 :: 06:08 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

4ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده.

5 ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه.

6 ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر. 

8 ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه. 

10 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت.

12 ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد.

14ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله

16 ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده.  

18 ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه

21 ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه 

25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای کمی  درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروکار داشته 

30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره 

40 ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره 

50 ساله که شدم ... 

حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم  .

 

اما افسوس که قدرشو ندونستم ......  

 خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت.



پنج‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1390 :: 11:15 ب.ظ ::  نویسنده : mina       


بعد بلند خندید وگفت : آخه به من میگفت دوستت دارم . اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسیشه !!!

انگار دارم رو ابرا راه میرم….روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه…! بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟ … اما اون از من دیوونه تره .

یه بار بی مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت : وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه .

بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت.

اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بش نزدیک بشم وباش صحبت کنم.

اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه وکلی آبرو ریزی میشد.

خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛

اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.

همش بهم نگاه میکرد و میخندید… به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها….

اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود.



پنج‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1390 :: 10:23 ب.ظ ::  نویسنده : mina       












تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          آغاز کسی باش که پایان

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن…

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

دوستدار تو …

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود  sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو …

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه  و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری…

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید …

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

لنا ۳ روز بود با کسی حرف نزده  بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید وگفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود.

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟



پنج‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1390 :: 09:36 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.


ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…  آوا مکث کرد.

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

 

دختر فداکار

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟



یکشنبه 1 آبان‌ماه سال 1390 :: 09:03 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

شاعر و فرشته

 

 

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.
فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت
و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت : دیگر تمام شد.
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است
و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ.



شنبه 23 مهر‌ماه سال 1390 :: 10:16 ب.ظ ::  نویسنده : mina       


معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ... دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم! دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ... معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . . . 



شنبه 23 مهر‌ماه سال 1390 :: 02:08 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت: میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری کهقلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…



سه‌شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1390 :: 02:38 ق.ظ ::  نویسنده : mina       

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comرسمش نبود عزیز دلبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبری و تنهام بزاریبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comمن موندم و خیال توبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبا رویا های بی کسیبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comدل نگرون و بی کسم بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comتوی شبهای مهتابیبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comاشفته حال منتظرم بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comتا تو بیای از تاریکیبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comنگاه بارونی منبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comهمیشه چشم به در دارهبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comتا تو بیای ازتاریکیبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبگی تو هم دوستم داریبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comغرق توهم شده امبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comتو این دنیای کاغذیبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comسخت شده زندگی برامبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comتو باتلاق سردرگمیبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com



دوشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1390 :: 05:52 ب.ظ ::  نویسنده : mina       

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه

هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده.



ادامه مطلب ...


زندگی مرگ است و مرگ است زندگی/پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی... ------------------
آخرین مطالب
پیوندها
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 634762



Online User ابزار پرش به بالا IS

کد موسیقی برای وبلاگ

 
 
تصاویر زیباسازی نایت اسکین