|
افسوس خوردن های بی فایده
خدایا ؛کسی را که قسمت کس دیگریست،سر راهمان قرار نده تا شبهای دلتنگیش برای ماباشد و روزهای خوشش برای دیگری
جمعه 22 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 8:08 PM :: نویسنده : mina
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: “میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟” ….. خداوند پاسخ داد: “از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفتهام. او از تو نگهداری خواهد کرد.” اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه: “اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “فرشته تو برایت آواز میخواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.” کودک ادامه داد: “من چطور می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟” خداوند او را نوازش کرد و گفت: “فرشتة تو، زیباترین و شیرینترین واژههایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.” کودک با ناراحتی گفت: “وقتی میخواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟” سایت سرگرمی فانیها دات کام : اما خدا برای این سؤال هم پاسخی داشت: “فرشتهات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد میدهد که چگونه دعاکنی.” کودک سرش رابرگرداند وپرسید: “شنیدهام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟” - “فرشتهات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.” کودک با نگرانی ادامه داد: “اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما راببینم، ناراحت خواهم بود.” خدواند لبخند زد و گفت: “فرشتهات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدکرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.” در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده میشد. کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید: “خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشتهام را به من بگویید.” خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “نام فرشتهات اهمیتی ندارد. به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی.” سه شنبه 29 فروردین ماه سال 1391 :: 11:12 PM :: نویسنده : mina
سه شنبه 22 فروردین ماه سال 1391 :: 10:50 AM :: نویسنده : mina
غریبه گنجشک ها که آنقدر شبیه همند چطور همدیگر را میشناسند و نمیدانم چقدر شبیه من هست
چهارشنبه 2 فروردین ماه سال 1391 :: 6:05 PM :: نویسنده : mina
نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را
یادمان باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست.
چهارشنبه 2 فروردین ماه سال 1391 :: 5:56 PM :: نویسنده : mina
هر که آید گوید: گریه کن، تسکین است چند سالی است که من می گریم ولی ای کاش کسی می دانست
چهارشنبه 2 فروردین ماه سال 1391 :: 4:31 PM :: نویسنده : mina
روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشتههاست و به کارهای آنها نگاه میکند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامههایی را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند، و آنها را داخل جعبه میگذارند. مرد از فرشتهای پرسید، شما چکار میکنید؟
فرشته در حالی که داشت نامهای را باز میکرد، گفت: این جا بخش دریافت است و
ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم. مرد کمی جلوتر
رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت میگذارند و
آنها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند.
چهارشنبه 2 فروردین ماه سال 1391 :: 2:23 PM :: نویسنده : mina
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای شماعزیزان خواستارم.
سلام . این عکس مال یک وبلاگ علمی درباره ی اینترنت هست.
سه شنبه 9 اسفند ماه سال 1390 :: 9:31 PM :: نویسنده : mina
کوچ عاشقانه تولحظه شکستن من خلوت شبانه من تاهمیشه ازتو روشن ازغم نبودن توگریه کردم تو ندیدی هق هق تلخ صدامو تونبودی نشنیدی سه شنبه 9 اسفند ماه سال 1390 :: 9:29 PM :: نویسنده : mina
درقفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد یکشنبه 16 بهمن ماه سال 1390 :: 5:30 PM :: نویسنده : mina
قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم
شنبه 15 بهمن ماه سال 1390 :: 10:49 PM :: نویسنده : mina
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشمبا عقل آب عشق به یک جو نمیرود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم پروانه را شکایتی از جور شمع نیست عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم باور مکن که طعنهی طوفان روزگار جز در هوای زلف تو دارد مشوشم سروی شدم به دولت آزادگی که سر با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار این کار تست من همه جور تو میکشم شنبه 15 بهمن ماه سال 1390 :: 10:28 PM :: نویسنده : mina
شنبه 15 بهمن ماه سال 1390 :: 9:54 PM :: نویسنده : mina
شنبه 15 بهمن ماه سال 1390 :: 9:40 PM :: نویسنده : mina
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم، وقتی که دیگر رفت من به انتظارآمدنش نشستم، وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست داشته باشد من او را دوست داشتم، وقتی که او تمام کرد من شروع کردم ، وقتی او تمام شد من آغاز شدم وچه سخت است تنها شدن! شنبه 15 بهمن ماه سال 1390 :: 9:30 PM :: نویسنده : mina
شکستن دل، به شکستن استخوان دنده میماند؛ از بیرون همهچیز روبه راه است، اما هر نفس، درد است که میکشی . . .
همیشه همین است.... گاهی زود می فهمیم و گاهی دیر....! اما به حتم در تمام سختی ها و خوشی ها و در تمام روزها و شبها در تمام داشته ها و نداشته هایمان حکمتی از سر رحمت و مهربانی نهفته حکمتی که من و تو از آن بی خبریم و رحمتهایی که گاهی دیر می فهمیم و گاهی هرگز نمی فهمیم...... کاش یاد می گرفتیم تسلیم محض او باشیم.... کاش یاد می گرفتیم که بعضی چیزها از اختیار ما بیرون است.... کاش یاد می گرفتیم که دست های کوچک و ناتوان بندگی ما برای عوض کردن خیلی چیزها بسیار ناتوانند....... همیشه رحمت خدا در حاجت روایی ما نیست.... گاهی رحمت خدا در نداشته های ماست....! منبع:www.jmp.blogsky.com ---محمد جانبلاغی چهارشنبه 23 آذر ماه سال 1390 :: 9:09 PM :: نویسنده : mina
یه شب داشتم توی خیابونه شهر عشق قدم می زدم گذرم افتاد به قبرستان عشق خیلی تعجب کردم تا چشم کار می کرد قبر بود پیش خودم گفتم یعنی اینقدر قلب شکسته وجود داره؟ همین طور که میرفتم متوجه یک دل شدم انگارتازه خااااک شده بود جلو رفتم و دیدم روی سنگ قبرش چند تا برگ افتاده کنار سنگ نشستم وبرایش دعا کردم . وقتی بر گ ها رو کنار زدم دیدم اون دل همون کسی بود که با عث شده بود دل من خیلی پیشا بمیره چهارشنبه 23 آذر ماه سال 1390 :: 9:01 PM :: نویسنده : mina
نفرین به عشق و عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت به اون نگاه که عشقتو، تو سرنوشتِ من نوشت! نفرین به من... نفرین به تو... نفرین به عشقِ من و تو! به ساده بودنه منو... به اون دلِ سیاهِ تو! چهارشنبه 23 آذر ماه سال 1390 :: 8:59 PM :: نویسنده : mina
یه شب داشتم با خدا درد و دل میکردم چهارشنبه 23 آذر ماه سال 1390 :: 8:49 PM :: نویسنده : mina
دختری به کوروش کبیرگفت:من عاشقت هستم. کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است و پشت سره شماایستاده، دخترک برگشت و دید کسی نیست. کوروش گفت:اگر عاشق بودی پشت سرت رانگاه نمی کردی. جمعه 18 آذر ماه سال 1390 :: 8:29 PM :: نویسنده : mina
زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند! پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم ماموران مدرک خواستند، زن و مرد گفتند نداریم ! ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟! زن و مرد گفتند ... برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... ! اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند، ما دستهایمان از هم جداست! دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند، ما رویمان به طرف دیگریست! سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند، ما احساسی به هم نداریم! چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند، می بینید که، ما غمگینیم! پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند، اما یکی ازما جلوترازدیگری می رود! ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند، ما هیچ نمی خوریم! هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند، ما لباسهای کهنه تنمان است.. ! هشتم، ... ماموران گفتند خیلی خوب، بروید، بروید،.. فقط بروید ... ! یکشنبه 6 آذر ماه سال 1390 :: 7:59 PM :: نویسنده : mina
بعضی وقتا هست که دوست داری کنارت
باشه . . . یکشنبه 6 آذر ماه سال 1390 :: 7:44 PM :: نویسنده : mina
بایدفراموشت کنم.......چندیست تمرین می کنم.......من می توانم!می شود!....... آرام تلقین می کنم.......حالم نه اصلا خوب نیست.......تابعد بهتر می شود....... فکری برای این دل آرام غمگین میکنم.......من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی! همین!.......خود را برای درک این صد بار تحسین می کنم.......کم کم ز یادم میروی.......این روزگار و رسم اوست!.......این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم یکشنبه 6 آذر ماه سال 1390 :: 7:37 PM :: نویسنده : mina
تلخ تر از خود جدایی ها ، آنجایی است : که بعدها آن دو نفر هی باید وانمود کنند که چیزی بینشان نبوده ، که هیچ اتفاقی نیفتاده است ، که از همدیگر هیچ خاطره ای ندارند... ! یکشنبه 6 آذر ماه سال 1390 :: 6:58 PM :: نویسنده : mina
مگسی را کشتم نه به این جرمی که حیوانِ پلیدیست ، بد است و نه چون نسبتِ سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من میچرخید به خیالش قندم یا که چون اغذیهِ مشهورش ، تا به آن حد گَندم ! ای دو صد نـــور به قبرش بارد مگسِ خوبی بود من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد مگسی را کشتم ...!
یکشنبه 6 آذر ماه سال 1390 :: 6:48 PM :: نویسنده : mina
می روی اما بدان کلی بدهکاری به من
خوب می دانم که روزی باز
ناچاری به من یکشنبه 6 آذر ماه سال 1390 :: 6:36 PM :: نویسنده : mina
ببـــیــــــن...
این اسمش دلــــــه
! یکشنبه 6 آذر ماه سال 1390 :: 6:23 PM :: نویسنده : mina
4ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده. 5 ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه. 6 ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر. 8 ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه. 10 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت. 12 ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد. 14ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله 16 ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده. 18 ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه 21 ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه 25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروکار داشته 30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره 40 ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره 50 ساله که شدم ... حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم .
اما افسوس که قدرشو ندونستم ...... خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت. شنبه 5 آذر ماه سال 1390 :: 10:32 PM :: نویسنده : mina
آسمون آرزومون پره از ابرای تیره لالایی واست بخونم تا شاید خوابت بگیره اگه از خواب نپریدی توی خواب خدا رو دیدی یه جوری بپرس ازش که دلامون چرا اسیره
باز که چشماتو نبستی ببینم باز که نشستی می دونم یه جوری هستی که دلت از همه سیره اما بهتره بدونی طبق اصل مهربونی دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزیر چشمای تو شده خسته بغض ارزوت شکسته اما باز تو فکر اینی اگه من رو نپذیره بهتره بیدار نشینی اون و توی خواب ببینی واسه دیوونه بودن عزیزم همیشه دیره خوش به حال بعضی مردم که شدن تو زندگی گم التماس سرخ سیبا پیششون چقد حقیره نه به فکر عطر یاسن نه به فکر التماسن خنده داره واسشون که دل ما یه جایی گیره چی بگم شبم تموم شد ندیدم اون رو حروم شد کاش می دونست یکی اینجا بد جوری واسش می میره کاش که بود یه قطره بارون واسه نامه هامون به دل همیشه دریات از کسی که تو کویره توی باغا گل سرخی ٬ توی آسمون ستاره جایی رو سراغ ندارم که نشون از تو نداره تاریخ تولد تو ٬ توی دفتر حسابم شب که چشمام رو میبندم باز نمیذاری بخوابم عکس تو جور عجیبی توی چشمام می درخشه دیوونم ٬ خدا می دونه ٬ کاش خودش منو ببخشه توی تابستون نسیمی ٬ آفتابی توی زمستون تو همونی که گرونه ٬ نمیاد به دستم آسون وقتی من تو آسمونم تو ٬ توی راه زمینی مشکل اینه چون عزیزی هرجا باشی نازنینی سفر دور و درازت بی خطر باشه الهی بی خبر منو گذاشتی ٬ ولی نه تو بی گناهی قیمت نگاه نازت خیلی مثل صداقت مثل خوب بودن تو سختی واسه اثبات رفاقت توی خرداد گل یاسی ٬ توی آبان گل مریم چه شکنجه ی قشنگی ٬ می کشی منو ٬ تو کم کم چه تفاهمی تو عاقل ٬ دل من مات و دیوونه درمونم دست چشاته ٬ اینم آخرین بهونه دل تو یه وقتا سنگه یه روزم ٬ مثل بلوری شبا گاهی یه قرص ماهی ٬ یه روزم یه تیکه نوری حوصله که داشته باشی ٬ دو سه جمله میگی گاهی اما میلت که نباشه ٬ نمیدی حتی نگاهی چون غروب خیلی قشنگه ٬ تو خود خود غروبی چی بگم قحطی واژه ست ٬ هرچی هستی خیلی خوبی عکس نازت رو گذاشتم گوشه ی سفید دفتر تا دیگه هیچکی نبینه ٬ هر چی پنهون باشه بهتر مثل آسمون عجیبی ٬ شبی آبی شبی قرمز ولی هر رنگی که باشی ٬ منو دوست نداری هرگز یه روزی میشی یه دریا فرداش اما مثل کوهی هرچی که دلت میخواد باش ٬ هرجا باشی با شکوهی لا اقل خوب شد که لطفی کردی و ٬ واسم نوشتی معنی حرف تو این بود که مطیع سرنوشتی دلم رو دادم به دست تو برای یادگاری قابلی نداره بردار میدونم دوسم نداری وقتی که بارون میگیره چشمام از عشق تو خیسه دل برات به قول سهراب ٬ زیر بارون مینویسه تنها آرزوم همینه ٬ تا یادم نرفته راستی کاش یه روز بهم بگی که من همونم که میخواستی شنبه 5 آذر ماه سال 1390 :: 8:51 PM :: نویسنده : mina
شعرا که قابل نداره اما همش واسه خودت ♥ فقط نوشتم اینارو به خاطر تولدت نگات قشنگه ولیکن یکم عجیب و مبهمه♥من از کجا شروع کنم دوست دارم یه عالمه منو گذاشتی و بازم یه بار دیگه رفتی سفر ♥ نمیدونم شاید سفر برای دردات مرهمه تا وقتی اینجا بمونی یه حالت عجیبیه ♥ من چجوری واست بگم ؟ بارون قشنگ و نم نمه هوای رفتن که کنی واسه تو فرقی نداره ♥ اما به جون اون چشات مرگ گلهای مریمه آخرشم دِق میکنم تا منو دوست داشته باشی ♥ مُردن که از عاشقیه یکدفه نیست که کم کمه من نمیدونم تو چرا اینجور نگاهم میکنی ♥ زیر نگاه نافذت نگاه عاشقم خَمه میپرسم از چشمای تو ممکنه اینجا بمونی ♥ میخندی و جواب میدی رفتن من مُسلمه بُرو ، بُرو به خاطر خودت اما به من یه قول بده ♥ هرجای دنیا که بری دیگه نشو مال همه رسم که لحظه سفر یادگاری به هم میدن ♥ قشنگترین هدیه تو، تو قلب من یه مشت غمه شاید اینو بهم دادی که همیشه با من باشه ♥ حق با توِ ، تو راست میگی غمت همیشه پیشمه دیدی گلها شب که میشه اشکاشونو رو میکنن ♥ یادت باشه چشم من هم همیشه غرق شبنمه تو میری و اسم منو از رو دلت خط میزنی ♥ اسم قشنگ تو ولی همیشه هر جا یادمه چشمای روشنت یکم کاشکی هوای منو داشت ♥ تنها توقُعم فقط یه بار جواب ناممه شنبه 5 آذر ماه سال 1390 :: 8:46 PM :: نویسنده : mina
سلام کسی که تو دلم درخشید من دیگه دوستت ندارم، ببخشید بهتره که نپرسی علتش رو چون که خودت ندادی فرصتش رو بهتره این نامه ی آخر باشه فکر کنم این واسه ما، بهتر باشه من، واسه اون کسی که دوست ندارم نمی تونم شاخه ی گل بیارم بین تو و اون روزها کلی فرقه تو آسمونت، پر رعد و برقه نه مهربونی، نه واسم می خندی هر دری رو من می زنم، می بندی کو اون همه شعرهای عاشقونه کی بود بهم می گفت: سلام بهونه نه! نه! صحبت از سلام بهونه ای نیست پرنده اینجاست، ولی دونه ای نیست خواستی فقط صاحب یک قفس شی بری و با دیگری همنفس شی خواستی بگی میشه تو دام بیفتم بعدش بگی دیدی بهت نگفتم از چشم من افتادی نازنینم دوست ندارم، دیگه تو رو ببینم اون کسی که دم می زد از حسادت اگه بمیره هم نمی یاد عیادت منم می خوام اتمام حجت کنم خیال هر دومونو راحت کنم اگه دلت همین حالا بشکنه بهتر از آوارگی های منه من کسی رو می خوام که عاشق باشه اول و آخرش شقایق باشه من کسی رو می خوام که نیست مثل تو پشیمونم ، دوستت ندارم. برو پشیمونی، گرچه نداره سودی خوب شد که فهمیدم بدی، به زودی من کسی رو می خوام که ناز و کم کم صدام کنه مثل فرشته مریم مثل همون روزهای آشنایی نه جواب بدی ندی دیگه تمومه نمی دونم جواب واسه کدومه نامه هامو از بس جواب ندادی جواب بدی، شاید بشه زیادی شاخه نباتم که بشه واسطه دل نمی دم دیگه به این رابطه اما یادت باشه، که این آدما کم نبودن پیشم ولیکن شما نیستید مثل اون روزهای طلایی کی گفته دو سه تا بخش داره جدایی جدای هر غمش هزار تا بخشه دل می سوزونه ، مثل آذرخشه من هر چی دوست دارم تموم شه نامه دلم می آید، بازم می ده ادامه دیگه تموم شد اون همه غم و رنج وقت قرار و شوق ساعت پنج برو، برو پیش هر کسی که دوست داری حق نداری اسم منم بیاری بخوای نخوای زود برو به سلامت خدا کنه بین ماها قضاوت شنبه 5 آذر ماه سال 1390 :: 00:46 AM :: نویسنده : mina
عطر زرد گل یاس رو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
می دونی، چشم منو گرفتی و جز تو هیچی از خدامون نمی خوام
صورتای مثل ماهو نمی خوام
او دو تا چشم قشنگو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
تو که نیستی من زمانو نمی خوام من تو رو می خوام، اونا رو نمی خوام
نامه های راه دور و نمی خوام
من تو رو می خوام، اونا رو نمی خوام
من خودم تو چشت زندونیم حق دارم بگم ، اسیرو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
یکی پرسید اگه آخرش نشه ؟! حتی این خیال زشتو نمی خوام من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
همیشه عادتمه ،کم نمی خوام
تویی که گفتی شما رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام کاش بیایم برای بی پناها سایبون باشیم شنبه 5 آذر ماه سال 1390 :: 00:23 AM :: نویسنده : mina
روزای خیلی طلایی یادته؟ جمعه 4 آذر ماه سال 1390 :: 11:54 PM :: نویسنده : mina
به شما نمی رسم من، که شما خود بهشتید
جمعه 4 آذر ماه سال 1390 :: 11:39 PM :: نویسنده : mina
غصه نخور مسافر غصه نخور مسافر ٬ اینجا ما هم غریبیم
غصه نخور مسافر ٬ غصه اثر نداره
غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند
همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست
جمعه 4 آذر ماه سال 1390 :: 10:51 PM :: نویسنده : mina
سلام ای تنها بهونه
سلام ای تنها بهونه ، واسهء نفس کشیدن
پنجشنبه 3 آذر ماه سال 1390 :: 11:15 PM :: نویسنده : mina
بعد بلند خندید وگفت : آخه به من میگفت دوستت دارم . اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسیشه !!! انگار دارم رو ابرا راه میرم….روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه…! بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟ … اما اون از من دیوونه تره . یه بار بی مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت : وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه . بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت. اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بش نزدیک بشم وباش صحبت کنم. اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه وکلی آبرو ریزی میشد. خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم. همش بهم نگاه میکرد و میخندید… به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها…. اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود. پنجشنبه 3 آذر ماه سال 1390 :: 10:23 PM :: نویسنده : mina
تو باشد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن… ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟ دوستدار تو … لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو … و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری… لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید … معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟ لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟ لنا ۳ روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید وگفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ پنجشنبه 3 آذر ماه سال 1390 :: 9:36 PM :: نویسنده : mina
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید… آوا مکث کرد. دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم. بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟ و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد. وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد. همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه. خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟ آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟ آوا، آرزوی تو برآورده میشه. صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم. چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه. اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده. آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن. سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟ نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه . نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام. آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود . حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش. سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟ گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم. همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه. در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام. ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی. بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟ فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود. همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به پنجشنبه 3 آذر ماه سال 1390 :: 8:58 PM :: نویسنده : mina
عاشقش بودم عاشقم نبود وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود ! یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست. همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود … برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان “با هم بودن و با هم ساختن” نمی گنجد؟ و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد. هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود … همه با هم بودند. و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم. از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست. انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما. و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن. و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم. پنجشنبه 26 آبان ماه سال 1390 :: 11:32 PM :: نویسنده : mina
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!! واپسین لحظه دیدار ، منو دست گریه نسپار ، توی تردید شب خدا نگهدار ، اگه خوابم اگه بیدار ، تو ی این فرصت تکرار ، بگو عاشقی برای آخرین بار ______________ هنوز نیامده ای خداحافظ ؟ ... چهارشنبه 25 آبان ماه سال 1390 :: 3:38 PM :: نویسنده : mina
هیچ چیز بیشتر و بدتر از این مغز استخوان آدمو نمی سوزونه که اطرافیانت بهت بگن که اگه دوستت داشت نمیرفت پنجشنبه 19 آبان ماه سال 1390 :: 00:31 AM :: نویسنده : mina
تو یادگار من بودی افسوس که دیگه
نیستی توپیشم اینو بهت گفته بودم نباشی دیوونه میشم زود رفتی گلم،رفتی داغت موند رو دلم حیف بودی گلم ، رفتی درد هام رو به کی بگم پنجشنبه 19 آبان ماه سال 1390 :: 00:22 AM :: نویسنده : mina
خدایا ؛ کسی را که قسمت کس دیگریست، سر راهمان قرار نده تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد و روزهای خوشش برای دیگری پنجشنبه 19 آبان ماه سال 1390 :: 00:12 AM :: نویسنده : mina
رفتی از این آغوش چه راحت، و باز منم و تنهام و خاموش چراغم چه بی اعتنا رفتی نفهمیدم حس من واست یه تفریحه
تو که میدونستی وجود تو ترک دردهاست، تو میدونستی نبود تو مرگ فرداست ولی آروم آروم زیر بارون داغون ، قدم میزنمو تو هم شادی با اون یارو
سرا پا گوش بودم وقتی تو داشتی حرفی ، حالا که بهت نیاز دارم گذاشتی رفتی؟
باشه منم میزنم رگ این گردن که رفتمو دیگه پیشت بر نمی گردم ولی روزی رو میبینم که یارت سیره از تو و یکی دیگه از کنارت میره
به هر دست که بدی میگیری از همون دست این نفرین من نیست بازی زمونست
اون می خواد که دل تو با حرف هاش خام شه صبر کن بذار یکمی یخ هاش آبشه وقتی می فهمی چه کسی پشت روبنده که به احساست بزنه یه مشت کوبنده
سه شنبه 17 آبان ماه سال 1390 :: 11:00 PM :: نویسنده : mina
تنها رفتن در این جاده سه شنبه 17 آبان ماه سال 1390 :: 10:56 PM :: نویسنده : mina
خاکم نکنید بذارید اونم برسه بذارید اونم ببینم وقتی به حرفم میرسه خاکم نکنید هنوز عشقم رو ندیدم این همه آماده شدم یه کفن دورم کشیدم تابوت منو بذارید اونم بگیره حس کنم عاشقمه وقتیکه گریش می گیره اشکای اونو کی بجای من کنه پاک خداحافظ عشقم که منو بردن زیر خاک خاکم نکنید بذارید اونم ببینه پیکر آشفته ی من بی رمق روی زمینه خاکم نکنید بهش بگید حالا که مردم توی این جشن خشک و خالی اونو به خدا سپردم بعد رفتن من 3،2 روز تنهاش نذارید روی سنگ قبرم آیینه و شمدون بذارید میبینی چی شد عشق ما با تو عاشق تو مُرد سه شنبه 17 آبان ماه سال 1390 :: 10:41 PM :: نویسنده : mina
در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم
در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم
در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد وتلخت گریه کردم در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که نا گاه به یاد لحظه هایی که بودی واکنون نیستی ایستادم وآرام گریه کردم
ولی اکنون می خندم
آری می خندم
به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم
واقعاحیف که............ سه شنبه 17 آبان ماه سال 1390 :: 10:26 PM :: نویسنده : mina
قطار میرود تو میرویتمام ایستگاه میرود ومن چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام سه شنبه 17 آبان ماه سال 1390 :: 10:17 PM :: نویسنده : mina
![]() خدایا از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار. نگاهی ، یادی ، تصویری ، خاطره ای برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بودیم سه شنبه 17 آبان ماه سال 1390 :: 9:52 PM :: نویسنده : mina
![]() از این شب های بی پایان، چه می خواهم به جز باران که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده... به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت، دریغ از لکه ای ابری که باران را به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند نه همدردی، نه دلسوزی، نه حتی یاد دیروزی... هوا تلخ و هوس شیرین به یاد آنهمه شبگردی دیرین، میان کوچه های سرد پاییزی تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟ ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم ببار امشب! من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم. ببار امشب که تنها آرزوی پاک این دفتر گل سرخی شود روزی! ودیگر من نمی خواهم از این دنیا نه همدردی، نه دلسوزی، فقط یک چیز می خواهم! و آن شعری به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی... دوشنبه 16 آبان ماه سال 1390 :: 7:43 PM :: نویسنده : mina
خواب ناز بودم شبی...... دیدم کسی در می زند...... در را گشودم روی او.... دیدم غم است در می زند.... ای دوستان بی وفا...... از غم بیاموزید وفا...... غم با آن همه بیگانگی...... هر شب به من سرمیزند
دوشنبه 16 آبان ماه سال 1390 :: 7:22 PM :: نویسنده : mina
خیلی سخته که ناخواسته ازکسی که دوستش داری جدا شی و اون موقع خواسته باشی که بهش بفهمونی که همیشه بر خاطرات غبار نمیشنه خیلی سخته که تنها شماره تلفنی که تو ذهنت حک شده، داشته باشی؛ولی نتونسته باشی که با اون شماره تماس بگیری خیلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی؛ولی نتونسته باشی بهش بگی خیلی سخته که تو اوج تنهائی بغض گلوت رو گرفته باشه؛ولی نخواهی که کسی از این موضوع خبردار شه. خیلی سخته که آینده ات رو در گرو رسیدن به کسی دونسته باشی؛ولی نتونسته باش دوشنبه 16 آبان ماه سال 1390 :: 7:06 PM :: نویسنده : mina
((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم. ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت، بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... )) دوشنبه 16 آبان ماه سال 1390 :: 6:54 PM :: نویسنده : mina
اگر روزی مردم ، تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جایه معشوقم برایم گریه کند ... چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ... و آخر اینکه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم .......... دوشنبه 16 آبان ماه سال 1390 :: 6:37 PM :: نویسنده : mina
وقتی گریه می کنم تورا درمیان اشکهایم میبینم.ولی اشکهایم را پاک می کنم تا کسی تو را نبیند دوشنبه 16 آبان ماه سال 1390 :: 6:30 PM :: نویسنده : mina
یک روز عشقت را دزدیدم و برای اینکه جای مطمئنی داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم .غافل از اینکه روزی برای پس گرفتن آن قلبم را خواهی شکست دوشنبه 16 آبان ماه سال 1390 :: 6:20 PM :: نویسنده : mina
می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی دوشنبه 16 آبان ماه سال 1390 :: 2:55 PM :: نویسنده : mina
دوشنبه 2 آبان ماه سال 1390 :: 01:18 AM :: نویسنده : mina
مرا درغربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهایی عزیز است ببین با دوریش با من چه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
شبی غمگین.شبی بارانی وشبی سرد یکشنبه 1 آبان ماه سال 1390 :: 10:08 PM :: نویسنده : mina
تا کدوم ستاره دنبال تو باشم تا کجا بی خبر از حال تو باشم مگه میشه از تو دل برید و دل کند بگو می خوام تا ابد مال تو باشم از کسی نیس که نشونی تو نگیرم به تو روزی میرسم من که بمیرم هنوزم جای دو دستات خالی مونده تا قیامت توی دستای حقیرم خاک هر جاده نشسته روی دوشم کی میاد روزی که با تو روبرو شم من که از اول قصه گفته بودم غیر تو با سایه م نمی جوشم
یکشنبه 1 آبان ماه سال 1390 :: 9:03 PM :: نویسنده : mina
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند. خدا گفت : دیگر تمام شد. |
منوی اصلی موضوعات آخرین مطالب پیوندها صفحات وبلاگ آمار وبلاگ تعداد بازدیدکنندگان: 26040
|
|||||||
